پیری بگفت زمان جوانی حکایتی است در آن هزار قصۀ شیرین نهفته است
عهد شباب می گذرد همچو برق و باد رفته کز آن هزار یکی هم نگفته است
در غفلتیم کی شده این فصل باغ و گل آمد خزان عمر که این کی شکفته است
لذت روزگار جوانی کسی نبرد جز آنکه در عبادت و کارش نخفته است
بر روزگارپیری جوانی عصا بود این قصه نادر نه زمردم شنفته است
ای وای برجوانی من صد دریغ از او بگذشت یک قدم زصفا ره نرفته است
گاهی به سستی گاه به مستی و گه به خواب سرشد جوانی جان بطالت گرفته است
ارشد بگو چه داری ثمر از جوانیت وقت کهولت است و علم ها چو سفته است
ارشد صادقلو
+ نوشته شده توسط Tamsezen در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت
0:15 قبل از ظهر |