قلم غوغاگری رند است گهی برخنده گه نالـه گهی در حال ویران و گهی لـب دار پیمانـــــــه
پریشان می کند باری به شانه گیسوی یــاری گهی یک بوسه از لعل لبی مستانه مستانـــه
شبی با اختران دارد سخن از فرقت ماهـــــی شبی دیگر به شمعی بال سوزاند ز پروانــــــه
دمی بر عارض یاری است خطی ارغوان بـر آن کشد، باری زجغد شب شده در کنج ویرانــــــه
دمی در پرده نقاشی کند شب ماه و اخترهــا زمانی صبح صادق را کشد در قاب یک خانــــــــه
زمانی گوید از عشق و حقیقت ها به صد شوری زمانی می کشد راهی به رویاها و افسانــــــه
دمی از نوک مژگانی فشاند قطره اشکـــــــی به دیدار ی،گهی در دام زلفی می نهد دانــــه
گهی در کار دانشها گهی در خلوت دلـــــــــها دمی بر بزم و محفلها و گه بر زلفها شانــــــــه
گهی ویران گر دلهاست آتشها بر افـــــــــروزد گهی بی خانمان مردم چه بی رحمانه رحمانه
گهی برقتل جان بی گناهان نثر می بافـــــــد گهی در وصف جباری به نظم از خویش بیگانه
دمی بر چشم مخموری کشد سرمه گهی خالـی گذارد، صورت آهو وشی دیوانه دیوانـــــــــــــــه
گهی گوید زکار و پیشه اورنگ دارانـــــــــــــی چو روباهان مکارند، گه از مردان، شیرانـــــــــه
دمی عصیان گری دارد به سر چون بحر طـوفان گهی چون برکه ای آرام با حال غریبانــــــــــه
بکارد در زمین گاهی نهالانی که بــــــــــار آرد ز تلخ و شور و شیرینی چه از بادانه بی دانـــه
به وقتی سرمه بر مژ گانی و بر نو کسی سایــــه به وقتی وصف رعنا قامتی فرزانه فرزانــــــــــه
قلم آن فجر سیمین است نور جاودان عــــلم که بفروشد شیادان به زر خصمانه خصمانـــــه
که هر صاحب قلم گیرند بر بازی چنین خلقـت کز آن نا لایقی نالد، زند یک نقطه کفرانـــــــه
و در اصل آن بوده است باید بود هر عصــــری همه صاحب قلم دانند قدرش را کریمانــــــــــه
تو ارشد نقطه ها بر چین با این خـــــلقت اول که از آغاز و پایانش بود شکرانه شکرانـــــــــه
ارشد صادقلو
+ نوشته شده توسط Tamsezen در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت
3:28 بعد از ظهر |